آمدن مامانی وچند تا عکس

دوباره سلام
مامانم بالاخره از سفر برگشت
البته ٢ روز میشه که اومده ولی من الان نوشتم
.خوب چی میشه.
بله مامان جون اومد و من هم راحت شدم دیگه تند تند نمیرم خونشون برای ناهار و شام دادن به داداشم
.مامانم برای بیتا یه لباس خیلی خوشگل اورده واقعا دستش درد نکنه ولی وقتی خواستم تنش کنم یه کمی براش بزرگ بود .ولی خب عیبی نداره چند وقت بعد تنش میشه

بیتا از دیدن مامانم خیلی خوشحال شد
و سریع پرید تو بغلش 
امروز هم که اتفاق بدی افتاد میدونید چی شد باباش که از اداره اومد رفت دستشویی که دست و صورتش رو بشوره
بیتا رو ندید که با دستای کوچولوش کنار در رو گرفته و برای اینکه بیتا پشت سرش نره دستشویی(اخه بیتا عشق حموم و اب بازیه )
در رو بست و دست دخملمون لای در موند و خدا میدونه که چه جیغ بلندی کشید
...زود بغلش کردم .بعد از کمی گریه کردن اروم شد و باز مثل همیشه که میخواد خودشو برامون لوس کنه مثل گربه
پرید تو بغلم و صورتش رو به صورتم مالوند وای که چه حس خوبی داره ادم میگه همش خودشو لوس کنه.بعد هم که رفت تو تختش و گرفت خوابید.![]()
بعدشم که دیگه اتفاق خاصی نیوفتاد که بنویسم پس بای بای
دوستای خوب و گلمون چند تا عکس تو ادامه مطلب هست که اگر دوست داشتین میتونین ببینین






















آمدن مامانی وچند تا عکس
